استاد محترم آقای تقی زاده این وبلاگ بنده وحید معماری است.
سلام
عاشقان بازهم با شماییم و حاجت دردو دل داریم پس چه بهتر که باز هم باید عارفان خود را تسکین بخشیم.در ضمن جهت راحتی عزیزان تابلو گفتمانی گذاشتیم تا پیشنهادات و انتقادات خود را از بنده ی حقیر به ظاهر آورید.
یا مولا
ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه
آن امام دين و سنت ، آن مقتداي مذهب و ملت ، آن جهان درايت و عمل ، آن مکان کفايت بي دل ، آن صاحب تبع زمانه ، آن صاحب ورع يگانه ، آن سني آخر و اول ، امام به حق احمد حنبل رضي الله عنه ، شيخ سنت و جماعت بود و امام دين و دولت و هيچ کس را در علم احاديث آن حق نيست که او را ؛ و در ورع و تقوي و رياضت وکرامت شاني عظيم داشت و صاحب فراست و مستجاب الدعوه بود و جمله فرق او را مبارک داشته اند از غايت انصاف ، و از آنچه بر او اقرار کردند مقدس و مبراست ، تا حدي که پسرش يک روز معني اين حديث مي گفت که خمر طيبه آدم بيده . و در اين معني گفتن دست از آستين بيرون کرده بود . احمد گفت :چون سخن يدالله گويي به دست اشارت مکن .
و بسي مشايخ کبار ديده بود چون ذوالنون و بشر حافي و سري سقطي و معروف کرخي و مانند ايشان . و بشر حافي گفت : احمد حنبل را سه خصلت است که مرا نيست . حلال طلب کردن هم براي خود و هم براي عيال و من براي خود طلب کنم ...
پس سري سقطي گفت : او پيوسته مضطر بود در حال حيات از طعن معتزله و در حال وفات در خيال مشبهه و او ا زهمه بري .
نقل است که چون در بغداد معتزله غلبه کردند گفتند : او را تکليف باطد کرد تا قرآن مخلوق گويد .
پس او را به سراي خليفه بردند . سرهنگي بر در سراي خليفه بود . گفت : اي امام ! زينهار تا مردانه باشي که وقتي دزدي کردم هزار چوبم بزدند ، مقر نشدم ، تا عاقبت رهايي يافتم . من بر باطل چنين صبر کردم تو که بر حقي اوليتر باشي .
احمد گفت : آن سخن او ياري بود مرا .
پس او را مي بردند و او پير و ضعيف بود . بر عقابين کشيدند و هزار تازيانه بزدند که قرآن را مخلوق گوي ، و نگفت ، و در آن ميانه بند ايزارش گشاده شد و دستهاي او بسته بودند . دو دست ازغيب پديد آمدند وببست . چون اين برهان بديدند ، رها کردند و هم در آن وفات کرد ، و در آخر کار قومي پيش او آمدن و گفتند : در اين قوم که تو را رنجانيدند چه گويي ؟
گفت : از براي خدا مرا مي زدند ، پنداشتند که بر باطل ام .
به مجرد زخم چوب با ايشان به قيامت هيچ خصومت ندارم .
نقل است که جواني مادري بيمار داشت و زمين شده . روزي گفت : اي فرزند ! اگر خشنودي من مي خواهي پيش امام احمد رو و بگو تا دعا کند براي من . مگر حق تعالي صحت دهد که مرا دل از اين بيماري بگرفت .
جواني به در خانه امام احمد شد وآواز داد . گفتند :کيست ؟
گفت : محتاجي .
حال باز گفت که :مادري بيمار دارم و از تو دعايي مي طلبد .
امام عظيم کراهيت داشت از آن معني که مرا خود چرا مي شناسد . پس امام برخاست و غسل کرد و به نماز مشغول شد . خامدم امام گفت : اي جوان ! تو بازگرد که امام به کار تو مشغول است .
جوان بازگشت . چون به در خانه رسيد مادرش برخاست و در بگاشد و صحت کلي يافت و به فرملان خداي تعالي.
نقل است که بر لب آبي وضو مي ساخت . ديگري بالاي او وضو مي ساخت . حرمت امام را برخاست و زير امام شد و وضو ساخت . چون آن مرد وفات کرد او را به خواب ديد ند . گفتند : خداي با تو چه کرد ؟
گفت : بر من رحمت کرد ، بدان حرمت داشت که آن را امام را کردم در وضو ساختن .
نقل است که احمد حنبل گفت : به باديه فرو شدم ، به تنها راه گم کردم .اعرابي را ديدم به گوشه اي . نشسته تازه . گفتم : بروم و از وي راه پرسم . رفتم و پرسيدم . گفت : مرا گرسنه است .
پاره اي نان داشتم و بدو مي دادم . او در شوريد . گفت : اي احمد ! تو که اي که به خانه خداي روي ، به روزي رسانيدن از خداي راضي نباشي ، لاجرم راه گم کني .
احمد گفت : آتش غيرت در من افتاد .
گفتم : الهي تو را در گوشه ها چندين بندگانند وپوشيده .
آن مرد گفت : چه مي انديشي ، اي احمد ! چه مي انديشي ؟ او را بندگانند که اگر به خداي تعالي سوگند دهند جمله زمين و کوهها زر گردد براي ايشان .
احمد گفت :نگه کردم . جمله آن زمين و کوه زر شده بودند . از خود بشدم . هاتفي آواز داد : چرا دل نگاه نداري اي احمد که او بنده اي است ما را که اگر خواهد از براي آسمان بر زمين زنيم بر آسمان و او را به تو نموديم اما نيزش مي بيني .
نقل است که احمد در بغداد نشستي ، اما هرگز نان بغداد نخوردي و گفتي : اين زمين را اميرالمومنين عمر رضي الله عنه وقف کرده است بر غازيان . و زر به موصل فرستادي تا از آنجا آرد آوردند و از آن نان خوردي . پسرش صالح بن احمد يک سال در اصفهان قاضي بود و صايم الدهر و قايم الليل بود و در شب دو ساعت بيشتر نخفتي و بر در سراي خود خانه اي بي در ساخته بود و شب آنجا دو ساعت بيشتر نخفتي و بر در سراي خود خانه اي بي در ساخته بود و شب آنجا نشستي که نبايد که در شب کسي را مهمي باشد و در بسته يابد . اين چنين قاضي بود . يک روز براي امام احمد نان مي پخت . خمير مايه از آن صالح بستندند.چون نان پيش احمد آوردند گفت :اين نان را چه بوده است ؟
گفتند : خميرمايه از آن صالح است .
گفت : آخر او يکسال قضاي اصفهان کرده است . خلق ما را نشايد .
گفتند : پس اين را چه کنيم ؟
گفت : بنهيد ، چون سايلي بيابيد و بگوييد که خمير از آن صالح است اگر مي خواهيد بستانيد .
چهل روز در خانه بود که سايلي نيامد که بستاند . آن نان بوي گرفت و در دجله انداختند . احمد گفت : چه کرديد آن نان ؟
گفتند : به دجله انداختيم .
احمد بعد از آن هرگز ماهي دجله نخورد و در تقوي تا حدي بود که گفت : در جمعي اگر همه سرمه داني سيمين بود نبايد نشستن .
نقل است که يکبار به مکه رفته بود . پيش سفيان عيينه تا اخبار سماع کند . يک روز نرفت . کس فرستاد تا بداند که چرا نيامده است ؟ چرا برفت ، احمد جامه به گازر داده بود و برهنه نشسته بود و نتوانست بيرون آمدن . مردي بر ايشان آمد و گفت : من چندين دينار بدهم تا در وجه خود نهي . گفت : نه .
گفت : جامه خود عاريت دهم . گفت : نه . گفت : بازگردم تا تدبير نکني .
گفت : کتابي مي نويسم ، از مزد آن کرباس بخر براي من . گفت : کتان بخرم ؟
گفت : نه ، آستر بستان ، تا پنج گز به پيراهن کنم و پنج گز به جهت ايزار پاي.
نقل است که احمد را شاگردي مهمان آمد . آن شب کوزه آب پيش او برد ، بامداد همچنان پر بود . احمد گفت : چرا کوزه آب همچنان پر است ؟؟
طالب علم گفت : چند کردمي ؟
گفت : طهارت و نماز شب و الا اين علم به چه مي آموزي ؟
نقل است که احمد مزدوري داشت . نماز شام شاگردي را گفت تا زيادت از مزد چيزي بوي دهد . مزدور نگرفت . چون برفت . امام احمد فرمود :برعقب او ببر که بستاند .
شاگرد گفت : چگونه ؟
گفت : آن وقت در باطن خود طمع آن نديده باشد . اين ساعت چون بيند بستاند .
وقتي شاگردي ديرينه را مهجور کرد ، به سبب آنکه بيرون در خانه را به کاه گل بيندوده بود . گفت : يک ناخن از شاهراه مسلمانان گرفته اي تو را نشايد علم آموختن .
امام وقتي سطلي به گرو نهاده بود . چون باز گرفت بقال دو سطل آورد . گفت : آن خود بردار که من نمي شناسم از آن تو کدام است .
امام احمد سطل به وي رها کرد و برفت .
نقل است که مدتي احمد را آروزي عبدالله مبارک مي کرد تا عبدالله آنجا آمد . پس احمد گفت : اي پدر ! عبدالله مبارک به درخانه است . که به ديدن تو آمده است .
امام احمد راه نداد . پسرش گفت : در اين چه حکمت است که سالهاست تا در آرزوي او مي سوختي . اکنون که دولتي چنين به در خانه تو آمده است ، راه نمي دهي ؟
احمد گفت : چنين است که تو مي گويي اما مي ترسي که اگر او را ببينم خو کرده لطف او شوم . بعد از آن طاقت فراق او ندارم . همچنين بر بوي او عمر مي گذارم تا آنجا بينم که فراق در پي نباشد .
و او را کلماتي عالي است در معاملات و هرکه از او مساله پرسيدي ، اگر معاملتي بودي جواب دادي ، و اگر از حقايق بودي حوالت به بشر حافي کردي .
و گفت : از خداي تعالي در خواست کردم تا دري از خوف بر من بگشاد تا چنان شدم که بيم آن بود که خرد از من زايل شود . دعا کردم . گفتم : الهي تقرب به چه چيز فاضلتر ؟
گفت : به کلام من ، قرآن .
پرسيدند : اخلاص چيست ؟ گفت : آنکه ا زآفات عمل خلاص يابي .
گفتند : رضا چيست ؟ گفت آنکه کارهاي خود به خداي سپاري .
گفتند : محبت چيست ؟
اگفت :اين از بشر پرسيد که تا او زنده باشد ، من اين جواب نگويم .
گفتند : زهد چيست ؟
گفت : زهد سه است ترک حرام ، و اين زهد عوام است ، و ترک افزوني از حلال و اين زهد خواص است ، و ترک هرچه تو را از حق مشغول کند ، و اين زهد عارفان است .
گفتند : اين صوفيان که در مسجد آدينه نشسته اند بر توکل بي علم ؟
گفت : غلط مي کنيد که ايشان را علم نشانده است .
گفتند : همه هميت ايشان درناني شکسته بسته است .
گفت : من نمي دنم قومي را بر روي زمين بزرگ همت تر از آن قوم که همت ايشان پاره اي نان بيش نبود .
و چون وفاتش نزديک آمد ، از آن زخم که گفتم که در درجه شهدا بود ، در آن حالت به دست اشارت مي کرد و به زبان مي گفت : نه هنوز !
پسرش گفت : اي پدر !اين چه حال است ؟
گفت : وقتي با خطر است . چه وقت جواب است ؟ به دعا مددي کن از جمله آن حاضران که بربالين اند عن اليمين و عن الشمال قعيد . يکي ابليس است در برابر ايستاده و خاک ادبار بر سر مي ريزد و مي گويد اي احمد ! جان بردي از دست من . من مي گويم : نه هنوز ، نه هنوز ! تا يک نفس مانده است جاي خطر است ، نه جاي امن .
و چون وفات کرد و جنازه او برداشتند مرغان مي آمدند و خود را بر جنازه او مي زدند . تا چهل و دوهزار گبر و جهود و ترسا مسلمان شدند و زنارها مي انداختند و نعره مي زدند و لااله الا الله مي گفتند و سبب آن بود که حق برجهودان ؛ و ديگر برترسايان و ديگر برمسلمانان . اما از بزرگي پرسيدند : نظر او در حيات بيش بود يا در ممات ؟
گفت :او را دو دعا مستجاب بود . يکي آنکه گفتي بار خدايا هرکه را ايمان نداده اي بده و هرکه را ايمانداده باز مستان . از اين دو دعا يکي در حال اجابت افتاد تا هرکه را ايمان داده بود بازنگرفت و ديگر در حال مرگ تا ايشان را اسلام روزي کرد .
و محمد بن خزيمه گفت : احمد را به خواب ديدم ، بعد از وفات ، که مي لنگيدي . گفتم : اين چه رفتار است ؟ گفت : رفتن است ؟ گفت :رفتن من به دارالسلام .
گفتم: خداي با تو چه کرد ؟
گفت : بيامرزيد و تاج بر سر من نهاد و نعلين در پاي من کرد و گفت : يا احمد اين از براي آن است که گفتي : قرآن مخلوق نيست .پس فرمود که مرا بخوان بدان دعاها که به تو رسيد . رحمةالله عليه .